تبليغاتX
love-like

نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


خانه ام آتش گرفته

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم
گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد

نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


و می دانم که تو نیز در جستجوی من هستی

چرا که تو نیمی از من هستی

و من نیمی از تو !

نمی دانم کی . کجا و چگونه به تو خواهم رسید

ولی با امید رسیدن به تو هستی را می کاوم

چرا که ادامه مسیر بی تو بسیار سخت و دشوار است

نمی دانم تو را در چه قالبی خواهم شناخت !

آیا تلاطم نگاهمان در یک عبور ساده اتفاق را رقم خواهد زد و یا ...

نمی دانم در این شهر و دیار ره می پیمایی و یا شاید هم وطن نیز نباشیم

ولی مهم این است که هم دل باشیم و هم فکر

نمی دانم آیا طلوع ستاره آشنایی مان افولی زود هنگام خواهد داشت و یا ...

زمان مهم نیست حتی اگر لحظه ای باشد رسیدن به مقصد مهم است

به راستی کجایی ای همسفر من ؟


نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


-یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نمیشه وبه زبان آوردن دوستت دارم موجب میشه که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببره و آن را احساس کنه.
-یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیارعشق می ورزد
-نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می‌بخشه.
-یک زن مثل من همیشه دوست داره از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن بشه.
-هنگامی‌که بدانم فقط منم که راه به قلب تو که شریک زندگیمی دارم ، در عرش سیر خواهم کرد.
-من هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی‌کنم ، در صورتی که غمگین و ناراحت باشم ، تمامی‌مشکلات از کوچک و بزرگ به دلم هجوم می‌آورند.


-کاش میدونستی هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه من به من آسیب نمی‌رساند.


کاش میدونستی بعضی وقتها بخاطر اینکه خودرا نیازمند احساس نکنم نیازم را انکار میکنم .


کاش میدونستی، لبخندم به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارم.

کاش میدونستی بودن در کنارت را دوست دارم.

کاش میدونستی با تمام وجود تورا میخواهم در لحظه ای که خود را از من دریغ کرده ای.

کاش میدونستی دلیل لج بازی ها و قهرهای من این است که مورد محبت و نوازش تو قرار بگیرم

کاش میدونستی بعضی مواقع از ترس برطرف نشدن نیازم آن را مطرح نمیکنم.

کاش میدونستی اگه تو یه دستم تو رو بذارم و تو دست دیگم دنیارو تو رو میگیرم و بیخیال دنیا میشم.

کاش میدونستی این چندروز با اینکه دیدمت و صداتو شنیدم چقدر دلتنگت شدم.

کاش میدونستی بهونه گیری من واسه دلتنگیه.

کاش میدونستی که ...................


دوستان عزیزم تاشنبه بخدا میسپارمتون

شلوغ بازی در نیارید تا برگردم مواظب وبلاگم باشید

دوستتون دارم بوسسسسسسسسسسس

نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


-یک زن هرگز از ابراز عشقهای مرد زندگیش خسته نمیشه وبه زبان آوردن دوستت دارم موجب میشه که زن به عشق واقعی مرد زندگیش پی ببره و آن را احساس کنه.
-یک زن به دریافت عاشقانه چند شاخه گل ، هدایای کوچک و ابراز عشقهای بی اختیارعشق می ورزد
-نوازش یک زن به او قدرت و انگیزه برای زندگی کردن می‌بخشه.
-یک زن مثل من همیشه دوست داره از عشق همسرش نسبت به خودش مطمئن بشه.
-هنگامی‌که بدانم فقط منم که راه به قلب تو که شریک زندگیمی دارم ، در عرش سیر خواهم کرد.
-من هرگز مشکلاتش را دسته بندی نمی‌کنم ، در صورتی که غمگین و ناراحت باشم ، تمامی‌مشکلات از کوچک و بزرگ به دلم هجوم می‌آورند.


-کاش میدونستی هیچ چیز بیش از سخن گفتن بر علیه من به من آسیب نمی‌رساند.


کاش میدونستی بعضی وقتها بخاطر اینکه خودرا نیازمند احساس نکنم نیازم را انکار میکنم .


کاش میدونستی، لبخندم به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارم.

کاش میدونستی بودن در کنارت را دوست دارم.

کاش میدونستی با تمام وجود تورا میخواهم در لحظه ای که خود را از من دریغ کرده ای.

کاش میدونستی دلیل لج بازی ها و قهرهای من این است که مورد محبت و نوازش تو قرار بگیرم

کاش میدونستی بعضی مواقع از ترس برطرف نشدن نیازم آن را مطرح نمیکنم.

کاش میدونستی اگه تو یه دستم تو رو بذارم و تو دست دیگم دنیارو تو رو میگیرم و بیخیال دنیا میشم.

کاش میدونستی این چندروز با اینکه دیدمت و صداتو شنیدم چقدر دلتنگت شدم.

کاش میدونستی بهونه گیری من واسه دلتنگیه.

کاش میدونستی که ...................


دوستان عزیزم تاشنبه بخدا میسپارمتون

شلوغ بازی در نیارید تا برگردم مواظب وبلاگم باشید

دوستتون دارم بوسسسسسسسسسسس

نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم
چشماشو میبست
سرشو بالا می گرفت
لباشو غنچه می کرد
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ?صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد? اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ? لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ? جیغ می زد ? می پرید ? می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد
دستموگرفت
آروم برد روی قلبش
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه
هنوزم دیوونه ام.
نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي‌بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.

من در اين تاريكي
درگشودم به چمن‌هاي قديم،
به طلايي‌هايي، كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.

من در اين تاريكي
ريشه‌ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم
نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390  توسط نگار  | 


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود